بی راهه ی زندگی!

عجیب بود راه زندگی! انگار از زمانی که باید خود در ان قدم برمی داشتم هر چی می رفتم بی انتها تر می شد.هر چه پیش می رفتم همان جاده بود همان درختان و همان صخره ها! اسمانش یک رنگ بیشتر نداشت سیاه سیاه بود..هوایش عجیب دم داشت  نفس کشیدنم به سختی بود..در راه از خود پرسیدم  چرا پيش از امدنم به اینجا روز جشن ورودم به دنیا در میان هیاهوی فرشتگانی که برای بدرقه ی من امده بودند شنیدم که زمزمه کردند راه زندگی تورا به نور می رساند فقط باید اهسته بروی  وصبوری کنی.هرچه اهسته تر می رفتم انگار دورتر می شدم پس قدمهایم که از پس هم بر روی زمین نقش می زد اینبار انقدر سریع برداشتم که فرصتی برای نقش زدن نداشت تا شاید اگر نیمه شبی تنها ماندم کسی بتواند از ردپایم سراغم را بگیرد.اکنون در انتهای راه زندگی ایستادم بر دره ای بلند ولی همه جا سیاه است حتی سیاه تر از اسمانش! یادم امد نجوای فرشته ای را که انزمان ندانستم چرا تنها مانده فقط اهسته در جشن ورودم نجوا کرد که اگر بدنبال من بیایی به ظلمت می روی!

 اری به اتنهاي بی راهه زندگی رسیدم!!

بی راهی زندگی

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

با عرض معذرت من به خاطر يک سری دلايل کل  وبلاگم پاک شد که خوشبختانه تونستم کل مطلبامو دوباره وارد ارشيو کنم.

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٦:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

حسرت

ای کاش در حسرت دستهایی نبودم  که روزی تمنای نوازشم را برای شروع دوباره پاسخ گفت

ای کاش در حسرت نگاهی نبودم که چه دیر پیدا شد و چه زود التماس نگاهم را رد کرد

ای کاش در حسرت اغوشی نبودم که روزی دل یخ زده ام را با گرمای عشقش به اتش کشید

کاش در حسرت شانه ای نبودم که برایم تنها مامن گریستن و نگریختن بود

کاش در حسرت صدایی نبودم که روزی فریاد تنهاییم را به فریاد بی تو بودن مرگ است فرا خواند

کاش در حسرت خنده ای نبودم که حجابی شد برای انچه زیبا خلق شده

کاش مرا در حسرت التماسهایی نمی گذاشتی که برای ماندنت بود

کاش در حسرت کلمه ای نبودم برای انچه دلم از تو تقاضا دارد

کاش در حسرت حرفی نبودم برای ارامش دلت

کاش من حسرت نشینه تو می ماندم ولی امروز سکوتی از سر حسرت برای دل بی تابت نمی کردم

ولی قسمت می دهم بگذار برای همیشه در حسرت عشقت بمانم ولی در حسرت نبودنت نه که بدان این حسرت برایم پایان همه حسرتهاست و در حسرت ماندن تو

6/3/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

برای تنهاييت

چقدر از تو سرودن در پشت حجاب بارانی به وسعت همه ی بارانهای در حسرت مانده ی کويرها سنگين شده

چه دردی دارد در کنارت بودنو شنيدن تنهاييت

چه احساس اشفته ايست هیچ بودن حضورم برای گرمای دلت

غم غريبيست برايم نبودنت

غربت تو اين روزها عجيب فرياد می زند

روزهايی که می توانست زمزمه ای برای سالگرد عشقمان در تقويم دلت باشد

زخمهايم اين روزها باز سر بازکرده اند زخمهايی که ثمره ی  نقش زدن اسمت بر صفحه دلم با خنجر رفتنت است

اسمان اينجا زمانی سقف بودنت برای من بود

اسمانم در عزاست نه برای نبودنت نه ..

زمان زياديست اسمانم را نذر چشمانت کرده ام

ای کاش برای تنهاييت دلی را که صادقانه ارزانيت کردم به تاراج می بردی تا امروز غم تنهاييت را نمی خوردم

                                                                                                                        ۱/۴/۸۳

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

دادگاه

وقتي بودي بايد بودنت را انكار مي كردم تا مبادا اعتراف به بودنت حكم نابوديت را صادر كند!

ولي اي كاش كمي منصف بودي و به حكم دادگاه دلت گوش مي دادي!

كاش در دادگاه دلت دفاعيه عشقت دروغ بود!! را نمي دادي

و باز با همان نگاهت همه را محسون كردي و دفاعيت قبول شد

دفاع كردي شايد به ناحق و محكوم شدم شايد به حق

ولي شايد حقم اين مجازات سنگين نبود

                                                        مجازات بريدنت از من!

                      مجازات بي لياقت نشان دادن من!

مجازاتي سنگين براي جرمي سنگينتر!

جرم دل بستن به تو.........!

اي كاش من هم تورا محكوم مي كردم

به چه......؟

به صاحب شدن دلم و حراج نگاهم

ان روز كه حراج شده نگاههاي مردانه بودم مرا صاحب شدي انهم در حضور نفرت ديگران

ولي افسوس....

افسوس كه به حكم دادگاهت باز نگاهم را به حراج گذاشتي

ولي اينقدر خسته و رنجور بود كه ديگر هيج نگاهي حتي نگاهي از تنفر انرا حراج نكرد!

بهتر!!!

قسمم به جان تو بود كه ديگر نگاهم را به كسي ندهم تا اوهم انرا خسته تر از تو نكند!

                                                         عجيب است محبوب من!

           عجيب است ديگر نمي توانم خوب حرف بزنم

  حتي نمي توانم خوب اشك بريزم

شايد اگر كمي اشك مي ريختم اين غبار درد را مي شست و كمي سبكتر مي شدم

چه كسي مي دانى بر من چه مي گذرد؟

چه اهميتي دارد بر من چه گذشته؟

هنوز هم چشمانم در التماس ديدنت باراني مي شود

نمي داني كه چقدر دلم هواييت مي شود

چقدر دلم مي خواهد باز هم مثل ان روزها كه مي امدي و وقت رفتنت مرا محكم در اغوش مي گرفتي

و در گوشم نجوا مي كردي گريه كن تا بعد رفتنت كسي اشكم را نبيند و انگار دل من هم منتظر بودتا اين را بشنود و به هواي بودنت و رفتنت باراني مي شد تكرار مي كردي

ولي حالا چه...............

حالا چه كنم كه رفته اي و شايد ديگر نخواهي نگاهت را به من بدهي

حالا با اين بغض كه مدتهاست مي خواهد مرا خفه كند ولي زجرم مي دهد چه كنم

                                     سخت است.....

شايد لبخندي از سر تمسخر با خواندن اينها بزني

ولي باكي نيست

بگذار تا شايد از طرفت ديوانه خطاب شوم

و به دستت كه مرا  به اسم يك ديوانه نشانه رفته دلم را خوش كنم

بكذار ارام گيرم تا اگر لايق عشقت و حتي نفرتت نبودم لايق خطابت باشم حتي با نام ديوانه

ولي ارزوي محاليست

من مدتهاست كه با ارزوي محال زندگي كرده ام ترسي ندارم

عجيب است دلم چرا اينقدر هواييت مي شود

گاهي از خود مي پرسم مگر دل او هم برايت.......

خنده ام مي گيرد!

عجب حرف احمقانه اي!

ولي بدان دلم اين روزها خيلي بهانه گير شده است

بهانه نگاهت را مي گيرد

بهانه بودنت را مي گيرد

حق هم دارد!

مي داني ديگر به روزهاي اخري نزديك مي شود كه در تقويمم  نبودنت را از اخرين نگاهت تا به حال علامت خورده است

حساب كرده اي چند روز است دلت هوايم را نكرده؟

عجب هوايي بود انروزها كه برايم باراني مي شد

افسوس كه تمام شد!

ولي باكي نيست هر چه مي كشم از دل عاشق است

ولي اين دل خسته است خسته

خسته از راهي كه انتهايش معلوم نيست

عجب جراتي مي خواهد راه رفتن در اين راه!

در اين راه بغضي كرده ام به اندازه اي كه ديگر حتي نمي تواند بتركد

با خود مي گويم تو ديگر صاحب ان نيستي

پس به احترام دل نبوده اش با تو بايد سكوت كني سكوت

ولي انگارمي خواهي بشنوي!

فقط جمله اخر را بگويم كه ديگر حتي قلمم هم بي تاب شده

بدان زياد هواييت هستم و دلتنگ

دلتنگ بودنت

باشد با خيالت دلتنگيهايم را مي گويم

بلكه خيالت برايم رنگ بودنت را از نو بگيرد!

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

نامه

انتظار ندارم کسی اين نامرو بخونه چون فقط واسه دله خودمه فقط برام دعا کنين..

 

نمی دانم شاید این شروع قصه دیگریست و شایدهم پایان غصه تو و زندگیه من

شاید دیدن التماسهای دیگران برایت لذت بخش باشد! شاید شنیدن زجه دیگران خوشحالت کند! ولی.. ولی لحظه ای اگر گوشت را نزدیک این دل می اوردی می دیدی چه می کشد.. می دیدی چطور بند بند این دل با هر کلامت از هم باز می شود می دیدی اخر دلی نماند دیگر..خوب که گوش می کردی صدای نفسهایی را می شنیدی که به شماره افتاده…صدای  قلبی را که حتی نیاز نداشت خوب گوش کنی زیرا در فضایی که موسیقیش را اشک می نواخت ضرب می زد..

ولی افسوس افسوس که صدای اشکهایی که برایت ریخته می شد از این پنجره قطور که فرسنگها از تو فاصله داشت را نشنیدی ….افسوس که دل خود را کندی ولی به دیگران فرصتی ندادی تا دل بکنند..

ان زمان که فریاد کردی می خواهم چیزی که خواستنش تباهی بود و گفتی حال که نیست باید رفت قسمت به رفتن است یک چیز را فراموش کردی فراموش کردی که اگر بروی نمی توانی عشقت را که با همه ی وجودمان یکی شده را با خود ببری و انگاه می شوی کابوس ما گناه ما…

فصلی که تو در ان فریاد رفتن زدی فصلی بود که مدتها پیش تکراری بود برای ماندن و نرفتن فصلی که بهارش به سرعت باد خزان شد ….اما..اما من به تو احساس دین می کردم بخاطر همه ی انچه که به من دادی تو به من با نگاهت غرور را اموختی با نگاهت عشق را به من القاء کردی عشقی که انگار از همان اول با نطفه مادر امیخته بود و حال با امدن تو شروع به رشد کرد تو عشقی را یاد دادی که حتی لحظه ای در دنیا درک نکرده بودم و گاهی با تمسخر می گفتم عشقی نیست اما انگار باد تمسخر مرا گرفت و در گردباد خود غرق کرد

 نگاه به چشمانت که می کردم برق غرورو خودخواهی میزد برقی که من همیشه عاشقش بودم چقدر زیبا بود چشمانت انگار همیشه ابی اسمان و زیبایی دریا را در خود منعکس می کرد .

چقدر زمانی که نگاهت می کردم دلم می خواست فریاد کنم که چقدر دیوانه ات هستم اما افسوس که حرف دیوانه را چه کسی باور داشت…!

چه شبهایی که می خوابیدی و من ساعتها نگاهت می کردم و ارام در گوشت نجوا می کردم بی تو هیچم…!

 چه روزهایی که ارام اشک می ریختم و تو دلیلش را به بودن با ان تعبیر کردی ولی نفهمیدی که دلیلش تحمل دوری از توست..!

روزهایی که در کنار هم خندیدیم و شبهایی که اشک ریختیم و ساعتهایی که در اغوش هم نفس می کشیدیم نفسی که اهنگش ملودی زیبای دوست داشتن یود ..

همه همه در کنار تو بودم و احساس غرور کردم از عشقی که هیچکس تا بحال نتوانسته صاحبش شود و تو را با تمام وجودم خواستم برای همین بود که تلاش برای بهاری شدن کردم …

همیشه بوی پاییز را دوست داشتم ولی اینبار با ان جنگیدم چون بوی دوری می داد..

یادت هست امدی و فقط ارام در گوشت یک چیز نجوا کردم اینکه منتظرم بمان و تو نگاهم کردی اری نگاه و با همان لبخند همیشگی که می دانستی عاشقش هستم مرا در اغوش گرفتی ارام گفتی تا همیشه شاید انقدر ارام گفتی که جز من کسه دیگری نشنید حتی خودت..!!

تنهایت نگذاشتم قول دادم تا همیشه با تو باشم حتی اگر بازهم فرسنگها دوری بینمان باشد باز هم با هم نفس بکشیم و اگر نفسی نداشتی نفس من هم بریده شود ..

اول هر نامه یادت هست اخرش را چطور! اولش با جمله اشنایی برایم شروع می شد((سلام تنها بهونه واسه نفس کشیدن..)) و اخرش با بوسیدن چشمهایی که خسته از خواندن بود..

ولی انگار برایت راحت بود بریدن نفس من ولی نه هنوز نفس می کشیدی فقط قولت را فراموش کردی در اغوش دیگری نفس می کشیدی انرا هم بخشیدم به خاطر عشقم

روزی را بخود دیدم که دلم را شکستی با گفتن این جمله ((دوستم دارد))پاسخم را به یاد داری گفتم دوست داشتن گناه نیست چون فکر می کردم می دانی خیانت گناه است گفتم تو هم دوست داری و جوابت سکوت بود گفتم مهم نیست اما نفهمیدی زدن این حرفها چه چنگی بر دلم می زند چه حالی را از من برد و چه دریایی را باز کرد ..

خواستم دلت را امتحان کنم دلی که تو امتحان کردی و قبول شدم وقت ان بود که تو امتحان دل دهی و من امتحان غرور در عشقم

((دوستم دارد)) چیزی بود که روزی صد بار گفتم و از رویش مشق کردم و برایش خواب دیدم اما باز هم اعتماد به انچه شنیدم نداشتم گفتم بگذار امتحان دهد!

 ولی افسوس که رد شدی و من شکستم و تو به شکستن من خندیدی و گفتی مهم نیست خود کردی و خود کرده تدبیر نیست و من هیچ نگفتم فریاد دلم را که از حنجره بیرون نمی امد تا بگوید من نکردم من به احترام عشقم به اعتماد عشقت راهت را نبستم چون همه ی وجودم می گفت عشق تو راهش را بسته اما انگار اشتباه می کردم عشقی نبود که راهت را ببندد این بود که گفتی ..

دوری از تو شکست از اینکه کسه دیگر صاحبت هست به من ثابت کرد که  جقدر دوستت دارم و عاشقت هستم و چقدر از نفوذ نگاهای سردت می شکنم ..چقدر باز هم به ان شانه های ظریف نیاز دارم که برایم تکیه گاه شود..

اما نبود و دعایم برایتان خوشبختی بود شاید قسمت نبوده این بود که همه گفتند…

مدتها بود برای دل شکسته ام عزا گرفته بودم دلی که تا امد زخمش را التیام بخشد تو زخم دیگری زدی..گفته بودم بعد از تو دیگر من نیز نیستم و زمانی که نبودی من هم فقط وجودی خارجی دارم…

اما امروز عکست را در همان قاب همیشگی کنار خود گذاشته ام لباس مشکی به تن کردم و گلی را که دوست داشتی یادت هست..در کنار قاب گذاشته ام انگار امیدم را هم با خود برده ای برای همه چیز اماده ام انگار تصمیم خود را گرفتی و فرمان تیر خلاصم را صادر کردی!

التماسن را دیدی و رد شدی غرورم را شکستی و رد شدی احساسم را زیر سوال بردی و بدون شنیدن جواب رد شدی .. حتی..حتی خواهریم را قبول نکردی و خواستی از دنیای من بروی اما انگار قسمتت به ماندن بود ..

برای بودنت جشن نگرفته ام برای زجرهایی که برای بودنت کشیدم غسلی از درد کردم و به نمازی از عجز ایستادم و روزه سکوتم را شکستم و بلند بلند نامت را زیره قطره های باران که با اشکم یکی شده بود فریاد کردم و دعایم این بود تو بما نی من بروم تو خوشبخت باشی و من ….ای کاش دعایم اثر می کرد اگر دعایم به انجا که باید می رسید حال من تورا اینگونه نمی دیدیم.!

می خواهم اعتراف کنم اعتراف به انچه پیش ترها باید می کردم دیگر دلی برایم نمانده دیگر بی تو بودن مرا هیچ کرد خسته ام خسته انگار زخم اخرت را زدی تو را بخدا التماست می کنم دوباره که می ایی هوس نکنی زخم بزنی چون دیگر این دل جایی برای زخم خوردن ندارد دیدی اشتباه کردی و به شاهرگ زندگیم خوردو دیگر تمام شد.

                                                                                               ۳/۳/۸۳

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

ورودت مبارک

 

 

اين روزا روزای يادگار اشنايی

روزای دوری و بی طاقتی

روزای اضطراب ديدن هم

روزای با هم بودن

روزای اشک ريختن

روزای دل بستن

روزای بی تو مردن

روزای بهشتی زمين

حالا امروز روزايی که می گم

نمی خوام عاشقم باشی

نمی خوام ديوونم باشی

نمی خوام اينه اشکام باشی

نمی خوام تعبير روياهام باشی

نمی خوام درد نخوندی من باشی

فقط می خوام

باهام باشی

پيشم باشی

می دونم زياديه ولی می خوام

((ورودت به نامه ی نخواندت مبارک محبوب من))

18/2/83

 

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

دليل

نفس کشيدن دليل بر زنده بودن نيست.....!

 

خنديدن دليل بر شاد بودن نيست...........!

 

اشک ريختن دليل بر غمگين بودن نيست.!

 

سکوت کردن دليل بر رضايت نيست.....!

 

نگفتن دليلی بر نبودن نيست...............!

 

شکست دليلی بر اتمام نيست..............!

 

نااميدی دليلی بر خودکشی نيست.........!

 

زنده بودن دليلی بر اميد نيست...........!

 

گفتن دوستت دارم دليلی بر عشق نيست.!

 

ابراز عشق دليلی بر ديوانگی نيست.....! 

 

 

و به راستی هيچ چيز دليلی ندارد پس بدنبال دليل ان نباشيد تا در ارامش

 زندگی کنيد...!!

 

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

خداوندا:

ان زمان که مرا خلق کردی

ان زمان که خاک مرا با عشق سرشتی

ان زمان که نام ادم بر من نهادی

ان هنگام که مرا اشرف مخلوقات نام نهادی

ان هنگام که از روح خود در من دمیدی ((نفخت فیه من روحی))

ان هنگام که به تمامی فرشتگانت دستور دادی مرا سجده کنند

و ان زمان که ابلیس از گوش دادن به امرت سر باز زد

دران هنگام او را برای یک بار اطاعت نکردن امرت از درگاهت راندی

اینک من نیز شیطانی شده ام که تو مرا از درگاهت نمی رانی

اینک من که ادم نام نهادی در بالاترین قله قرار دادی خود را به پست ترین نقطه پرتاب کردهام

و خود را هم ارز حیوانات قرار دادم

خداوندا مرا دریاب بار دیگر هرچند که می دانم اگر مرا رها کرده بودی اینک حتی نامت را فراموش کرده بودم

خداوندا مرا از حیوانیت دور کن و به انسانیت نزدیک

خداوندا من نمی توانم همانند حوایی باشم که برای پذیرفته شدن به درگاهت چهل سال توبه کنم

خداوندا من نمی توانم همچون ادمی باشم که سالاها بی هیچ سرپناهی استغفار کنم

اما توانستم همانند ابلیس شوم و از امرت سر باز زنم

اما تو رفتاری مشابه ابلیس با من نکردی

رفتاری مشابه ادم و حوا با من نکردی

تو برایم از هر مادری مهربانتر و از هر پدری باگذشت تر بودی

و اینک این منم که چیزی جز شرم از تو ندارم

خداوندا دعایم اینست به ابلیست امر کن مرا رها کند و یا نیرویی برای مبارزه با ابلیس به من عطا کن

9/1/84

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

روزای با من بودن یادته - روزای بی تو بودن یادمه

روز خوبه رسیدن یادته - روزه جدائیمون یادمه

شب در اغوش کشیدنم یادته - شب بی اغوش تو یادمه

آتش عشق لبام یادته - جدا کردن لباتو یادمه

شب بی تو اشک ریختن یادته  –  شب بی من خوشی کردن یادمه

روز یواشکی اومدنت یادته - روز دغدغه ی  نداشتنه من یادمه

روز التماس واسه نرفتنت یادته - روز بی اعتنا گذشتن از کنار من یادمه

از خود بی خود شدن خودم یادته – از من بریدن یادمه

تمام شعرام واسه تو گفتم یادته - شعرای نخونده من یادمه

اره من همه چی یادمه اگه تو ام یادت بود الان این شعر مال تو نبود

4/1/84

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

چقدر تنهام و در اين تنهايی و تاريکی که چيزی جز صدای ساعت ديوار به گوش نمی رسد مانده ام..

چقدر دلتنگ لحظه در اغوش کشيدن توام..

چقدر دلتنگه نوازشهای توام...

چقدر دلتنگه بودنه با توام...

چقدر دلم از بی تو بودن شکسته است...

درونم دريايی از اشک است که به بيرون نمی ريزم تا تو در ان غرق نشوی...

اری نازنين..بی تو بودن مرا به گوشه ای کشانده تا در غم نبودن تو درون خود بگريم تا مبادا تو از راه برسی و با ديدن اشکهايم دلی که با من نيست ذره ای دلگير شود...

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

بهاری به رنگ پاييز

امسالم تموم شد 365 روز گذشت.من حتی نمیدونم عید کی هست فقط می دونم هفته ی دیگه ی...امسال هم گذشت ولی سخت..همه می گن تجربه بدست اوردن تا سال بعد با این تجربه ها بهتر با شه ولی امسال واسه ی من تجریه نبود فقط خیلی چیزا معنی شد مثل سختی؛ دروغ, انتظار, تنفر, اتهام, محکوم شدن, خودخواهی, و..خیلی چیزای دیگه ..و یه چیز یاد گرفتم دروغ اگه می خوام متهم به کار نکرده نشم اگه می خوام بدون رنجش دیگران زندگی کنم...سالهای بعدو باید واسه اونچه که امسال وجودم از بین برد بگذرونم و..همه سال خوبی داشته باشین...

 

 

نازنینم بهار در راه است

شادی همه جا موج می زند

و من نگاهم در راهیست که تو در ان رفتی

انتهایی که تو بودی

و اینک در نبود تو غمم بی انتها شده است

قسمتت زیبا شد

قسمتی که من بی اراده انرا ساختم

و تو اینک در جایی هستی که حتی یادی از من نمی کنی

تو را فرشته ی زندگیه شیطانی کردم

شیطانی که برای من شیطان شد و برای تو همه چیز

من نیز شیطانی شدم

ولی افسوس که دیر شده بود

دیدن او با تو اورا برایم شیطانی کرد

و مرا بی تو بودن شیطان کرد

نفرین بر .........

26/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

.....

از پشت پنجره تار شده احساسم به بیرون نگاه می کنم

بهار در راه است

ولی حیاط دلم رنگه خزانی است که تو در ان رفتی

سیگاری اتش می زنم

دودش سراسر وجودم را می گیرد

صدایی نیست در اتاق جز نوای موسیقی که مرا یاد تومی اندازد

سیگار می سوزد

شیشه ی تارم بارانی می شود و گرمای سیگار بارانم را می خشکاند

در اطرافم چیزی نیست جز باز هم ظرف غذای سرد شده

گوشی تلفن که با هر زنگش صد جان می دهم

باز هم منتظر

منتظر خبری از تو

بازهم تو با غرورت بار دیگر مرا شکستی

بازهم مرا در خود پیچیدی

 جسمی دستانم را می سوزاند

اتش سیگار است که به سر انگشتانم رسیده

و بازهم سيگاری ديگر مانند روزی ديگر خاموش می شود..

22/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

تاريک..

چقدر تاریک شدی این روزا...چقدر سرد شدی...چرا دیگه مثل قبل اسمونی نیستی..چرا مثل قبل جمله ی دوست دارم واست روح نداره...هیچوقت اینقد بی احساس نبودی..اخه چی شد عزیزم...نکنه جمله دوست دارمو از رو عادت گفتی..اخه کجایی..چی شد زمونه اینقد بی رحمت کرد...ولی اینو بدون من هنوزم همون ادمم...اره همونم که اگه هر روز ازت خبر نداشته باشم می خوام دیوونه شم...چرا ا خه بی انصاف یه هفته رفتیهیچ خبری بهم نمی دی...اخه چی شد یهو اینقد حواست پرت شد..چی دیدی....کی تورو ازم گرفت...روزو شبم شده نفرین اونی که تورو ازم گرفت...نفرین خودم که اونو بهت نشون دادم...وای که دلم می خواد برم یه جاي بلند اسمتو فریاد بزنم...بلند اشک بریزم تا شاید اونجا خدا صدامو بشنوه...اخه دلتو چرا ازم گرفتی ...اخه چی شد اونهمه عشق...چی شد اونهمه محبت....تا یکی از راه رسید عشق منو بهش فروختی...دلم می خواد برم بالای بلندترین کوه...از اونجا خودمو بندازم پایین .....

تااگه اومدی بفهمی چون عشقت بالاترین بود اومدم اینجا

19/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

دل نگران...

امشب بدجوری  دلنگرانت شدم.بدجوری دلم بی ارومی می کرد واسه ی همین یه نذری کردم..زندگیمو نذرت کردم..واسه اینکه خوب باشی , خوش باشی, خنده از لبات هیچوقت دور نشه..اینکه هر جا هستی فقط خوشبخت باشی..می دونی چرا اینو نذرت کردم...چون می دونستم که زندگیمو دوست داری..می دونستی بهترین چیزی که تو دنیا دارم..می دونستی از دست دادنش واسم سخته واسم مرگه..چون زندگیم تو بودی ..ولی واسه تو که زندگیم بودی واسه تو که دوسش داشتی و می خواستیش نذرت کردم..اگه خوشبخت باشی باید نذرمو ادا کنم..باید زندگیمو که تو بودی بهت ببخشم.حالا فکر کنم موقشه...

13/12/83

 

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

درد دل با او

خدایا تورا دوست دارم ومی  پرستم  ولی اینک......دیگر بی طاقتم باید با تو سخن بگویم یا....

خدایا این چه بود با من کردی....

من در ارامش بی وابستگی فرو رفته بودم...

من در عشق بی معشوق غرق شده بودم....

من در تنهایی خود خلوت کرده بودم......

ولی در ان زمان تو خواستی.....

من در  ارامش با  وابستگی فرو روم...

..در عشق با معشوق غرق شوم...

و در تنهایی خود با او خلوت کنم...

و اینک...

او نیست و من...

فرو رفته وابستگی بدون ارامش......

غرق شده عشق بدون معشوق...

و تنها بدون او...

خداوندا...

مرا رها کن از این اسارت..

ان زمان که اسیر تنهایی بودم ...

مرا از خود رها نمودی و  اسیر او کردی....

حال او را ازاد کردی و مرا اسیر عشق او...

حال از تو می خواهم که...

یا او اسیر من گردد یا من ازاد شوم...

7/12/83

ــــــــــــــــــ

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر می گرده و نگات می کنه بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری میوفتی بر می گرده و با عجله می یاد سمتت بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری می خندی بر می گرده و نگات می کنه بدون واسش قشنگی

اگه یکی رو دیدی وقتی داری گریه می کنی بر می گرده و میاد باهات اشک می ریزه بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی وقتی داری با یکی دیگه حرف می زنی ترکت می کنه بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی وقتی داری ترکش می کنی برات فقط سکوت می کنه بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که ازنبودنت داغون شده بدون براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله بدون بدونه تو می میره

اگه یکی رو دیدی که بعد رفتنت لباس سفید پوشیده بدون بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن بدون واسه خاطر تو مرده...

خوش باشی تنها بهونه من.

4/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

سلام...مدت زيادی شايد نيام...شايدم واسه هميشه نيام...خسته شدم اينقدر که هر چی ديدم و چشم روش بستم امروز چيزی ديدم که بايد چشم رو زندگی می بستم...ولی...از همه چی متنفرم حتی ادما.....

از همه معذرت می خوام که جوابشونو نمی دم...به دعای هيچ کسم احتياج ندارم ...

2/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

درد نبودن...

انقدر درد نبودنت وجود مرا داغ کرده که حتی سردی سيلی بادهای

زمستانی که وحشيانه به صورتم نواخته می شوند را حس

 نمی کنم.

اری اينست روزگار من...

زمانی با امدنت معنای عشق واقعی را به من اموختی

و اينک با رفتنت تنفر از عشق را در وجودم شعله ور ساختی

زمانی برای عشق واقعی اشک می ريختم

و اينک به خاطر تنفرم بغضم را در گلو خفه کرده ام

با رفتنت روحم را به خاک سپردی حال امروز من سپيد پوشم و قرار است جسمم را به خاک بسپارند

هميشه می خواستی مرا با رنگ سياه ببينی و امروز که سپيد پوشم شايد نيايی

ولی نه نه...

حتمآ بيا و تماشا کن فقط اينبار سپيد پوشم

بگذار سپردن جسمم را به خاک  ببينی

شايد در و ديوار قبر داغی درد مرا تحمل نکند شايد...

روزی چشمهای من فقط جايگاه نگاه تو بود

و اکنون جايگاه کرمهايی است که از تو مهربانترند

اين کرمها تا مرا تمام نکنند دست بر نمی دارند ولی تو مرا ناتمام گذاشتی

بيا و تماشا کن..با دستان خودت روحم را به خاک سپردی حال گوشه ای بايست و سپردن جسمم را به خاک تماشا کن

روحم را با غرورت سياه و سياه تر کردی و امروز لباس سپيدم با خاکهای قبر سياه و سياه تر می شود

سنگينی اين خاکها را حس نمی کنم زيرا درد تو برايم سنگينتر است

و من را با تمام دردهايم به خاک می سپارند

و تو بی تفاوت از کنار قبر من می گذری

در حالی که تو نمی دانی اينجا تنها مامن منست برای کاهش درد تو.

26/11/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

سلام دوستان ..  فرا رسيدن ماه محرم تسليت می گم.از همتون تو اين ماه التماس دعا دارم.

 

23/11/83

ــــــــــــــــــــــ

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

این شعر را یکی از دوستان عزیزم فرستادن که ازشون تشکر می کنم.

 

من مانده ام با ارزویی  عاشقانه

من مانده ام با دردهای بیکارانه

 

من مانده و تو رفته ای در جستجوی عشق دیگر

من مانده ام در انتظار روز محشر

 

تو رفته ای تا بی خبر از من بخوانی

من مانده ام با کوله بار دردمندی

 

تو رفته ای شاید خوشبختی بیایی

من مانده ام در ارزوی قطره ای

 

تو رفته ای تا جان من از غم بمیرد

من مانده ام تا درد تو جانم بگیرد

 

تو رفته ای تا کار جانم را بسازی

من می کنم با درد هجران عشق بازی

 

تو رفته ای تا با دل خود شاد باشی

من مانده ام تا تو زمن ازاد باشی

 

تو رفته ای  مهمان یک اینده باشی

من مانده ام نجوا کنم تا زنده باشی

26/11/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

اينم همون دوست گلم که شعر قبلی رو دادن اینم برام فرستادن منم اينو می دم واسه ی کسی که واقعيت کاراش اينجا تو اين شعر گفته شده

عاشقای امروز و ببين بهم دروغ می گن

تو فکر نارو زدن و کلک تو کار همديگن

 

اگه می گن دوست دارم نيست حرفشون از ته دل

مجنون اگه اينجا باشه  از کارشون می شه  خجل

 

مجنون اگه عاشق شده يه عمری عاشق می مونه

تا که نفس داره به جون برای ليلی می خونه

 

اما تو اين دوره زمون ميون اين نسل جوون

عاشقيا زودگذره نمی مونه تا پای جون

 

يه روز می گه تورو داره به پای تو جون می ذاره

اما يه روزی می بينی که ميلی به عشقت نداره 

 

وقتی يه مدتی گذشت می بينی از تو غافله

اگه شکايت بکنی می گه نداره حوصله

 

اونکه برای عشق تو يه شب تا صبح نخفته بود

عاشقی از يادش می ره يادش می ره چی گفته بود

 

چشماتو از ياد می بره واست می شه يه خاطره

تنها می مونی تو بازم تنها کنار پنجره

 

عاشقيا تو اين روزا مثال برگ پائيزه

از رو درخت زندگی يه روزی پايين می ريزه

 

اخ که چی می شد اگه باز مجنون ما زنده می شد

دوباره خورشيد وفا روی دنيا تابنده می شد

21/11/83

ــــــــــــــــــــــــ

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

اونکه عاشق بود

 عمری از جدا شدن می ترسید

همه هراس و ترسش به دروغش نمی ارزید

 چه اثر از این صداقت

 چه ثمر از این نجابت

وقتی سر سوزن نکردیم به وفا عادت

11/11/83

ــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۱٧ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

با کسی که بخندی ممکنه فراموشش کنی ولی با کسی که گریه کردی هیچوقت فراموشش نمی کنی.

فیلم ( هیام)  نمی دونم دیدین یا نه البته منم ندیدم  فقظ توی تلوزیون تبلیغشو دیدم (فکر کنم اخرین بار که رفتم سینما 5 سال پیش بود اونم رفتم فیلم قرمز دیدم ) این جملرو اخر فیلم می گه به نظر خیلی قشنگ بود شاید چون فکر می کنم واقییت نمی دونم شما ها چی فکر می کنین ولی معتقدم انچه از دل براید بر دل نشیند. منکه خیلی حال کردم باهاش.

من اخرین بار که گریه کرد فکر کنم تیر امسال بود و این گریه واسه از دست دادن یه...یا بهتر بگم واسه جدا شدن از یه...حالا بی خیال قصد ندارم بعد این همه وقت بازم گریه کنم .

می دونین به نظر من گریه کردن بهترین زمانش اینه که ادم یه دردی داشته باشه و یا نخواد بگه یا اینکه نتونه کلمه مناسبی واسه گفتنش پیدا کنه اینجوری که باشه خوب تنها راه شاید گریه باشه و البته راه وبیه چون ادم سبک می کنه و ارامش به ادم می ده .

وقتی از گریه کردن صحبت می شه همه فکر می کنن این کار مال خانوماست (به قول بعضیها صلاح خانوماست) ولی واقعیت این نیست گریه مال همه است وقتی خداوند انسان خلق کرد بعضی چیزارو مشترک قرار داد ولی بعضی چیزارو تو یه جنس قویتر گذاشت خانوما احساساتی ترن همین باعث می شه که خوب بهتر و راحتر گریه کنن ولی اقایئنم گریه می کنم فقط اینکه می تونن جلو اشکشونو بگیرن . ولی گریه واسه همهه لازم چون لحظه هایی هست که ادم حرفشو به هیچکس نمی تونه بزنه یا گاهی چیزیرو از دست می دی که اونوقت باید واسه خودت اشک بریزی .مثل وقتی ادم کسی رو از رست می ده به نظر من سر قبر گریه کردن یعنی ادما واسه ی خودشون گریه می کنن.

پس بیاین وقتی می خواین گریه کنین پیش کسی گریه کنین که دوسش دارین اونوقته که هیچوقت همو فراموش نمی کنین .

من همیشه پیش کسی اشک می ریختم که با تمام وجود دوسش داشتم وقتی می یومد بغلش می کردم و می خندیدم وقتی می خواست بره بغلش می کردم واشک می ریختم  گاهی تمام لباسش خیس می شد .بعضی وقتا نمی خواستم با اشک بدرقش کنم ولی اون  سرمو می گرفت و اروم بهم می گفت دوست دارم اگه می خوای گریه کنی همینجا و پیش خودم گریه گنی  اونوقت بود که بغضم می ترکید و اشک می ریختم ولی... اخرین بار واسه رفتنش اشک ریختم و بعد عهد کردم وقتی دوباره گریه کنم که برگرده.....و فکر کنم که تا اخر عمرم دیگه گریه نکنم چون اون رفت واسه همیشه و منو با بغضم تنها گذاشت....

پس بیاین با کسی اشک بریزین که نمی خواین فراموشش کنین....

                                                                                                                             11/11/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۱٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :

 

باز راش انداختم

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۱ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :