من حالم خوب نيست!(۳)

نمی دانم از کی  و  کجا راه افتادیم فقط یادم هست رفتیم و رفتیم همین که رسیدیم یادم آمد زندگیم را جا گذاشتم.

می خواهم برگردم!

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :

من حالم خوب نيست!(۲)

نمی دانم من زیادی کوچکم یا تو زیادی بزرگی رفیق.

هربار که مسابقه ی سکوت گذاشتم من بازنده شدم رفیق.

هرچقدر به بیراهه می روم باز هم تو سر راهم سبز می شوی رفیق.

این نارفیق کوچک خجالت می کشد رفیق.

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :