من حالم خوب نيست!(۱)

نمی دانم چند وقت است کسی حالم را نپرسیده فکر کنم از همان زمانی که ان مادر مرده به نمی دانم چه قسم ات داد که دورم را خط بکشی.اگر هم نمی کشیدی باز هم حالم همین بود که هست !   
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :

هزيان

دلم گاهی برای دروغ گفتن تنگ می شود.فقط وقتهایی که کسی نیست برای حرف زدن!هرچه فکر می کنم نمی فهمم خر چه کسیست من یا شماهایی که گوشهای مرا دراز می بینید فکر کنم زیاد تنها مانده اید کمی قوه تخیلتان قوی شده. مزه ی اشکهایم را فراموش کردم .هیچوقت نفهمیدم چرا وقت رفتن ادای ادمهایی که قصد ماندن دارند را دراوردی.چند وقتی ایست دلم هوای قبرستان کرده  فکر کنم امروز فرداست که قبرم را هم بخرم  انوقت جایی برای رفتن دارم دیگر حسرت قبرهای دوروبرم را نمی خورم.

  

نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ تیر ۱۳۸٦
تگ ها :