تاريک..

چقدر تاریک شدی این روزا...چقدر سرد شدی...چرا دیگه مثل قبل اسمونی نیستی..چرا مثل قبل جمله ی دوست دارم واست روح نداره...هیچوقت اینقد بی احساس نبودی..اخه چی شد عزیزم...نکنه جمله دوست دارمو از رو عادت گفتی..اخه کجایی..چی شد زمونه اینقد بی رحمت کرد...ولی اینو بدون من هنوزم همون ادمم...اره همونم که اگه هر روز ازت خبر نداشته باشم می خوام دیوونه شم...چرا ا خه بی انصاف یه هفته رفتیهیچ خبری بهم نمی دی...اخه چی شد یهو اینقد حواست پرت شد..چی دیدی....کی تورو ازم گرفت...روزو شبم شده نفرین اونی که تورو ازم گرفت...نفرین خودم که اونو بهت نشون دادم...وای که دلم می خواد برم یه جاي بلند اسمتو فریاد بزنم...بلند اشک بریزم تا شاید اونجا خدا صدامو بشنوه...اخه دلتو چرا ازم گرفتی ...اخه چی شد اونهمه عشق...چی شد اونهمه محبت....تا یکی از راه رسید عشق منو بهش فروختی...دلم می خواد برم بالای بلندترین کوه...از اونجا خودمو بندازم پایین .....

تااگه اومدی بفهمی چون عشقت بالاترین بود اومدم اینجا

19/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :