.....

از پشت پنجره تار شده احساسم به بیرون نگاه می کنم

بهار در راه است

ولی حیاط دلم رنگه خزانی است که تو در ان رفتی

سیگاری اتش می زنم

دودش سراسر وجودم را می گیرد

صدایی نیست در اتاق جز نوای موسیقی که مرا یاد تومی اندازد

سیگار می سوزد

شیشه ی تارم بارانی می شود و گرمای سیگار بارانم را می خشکاند

در اطرافم چیزی نیست جز باز هم ظرف غذای سرد شده

گوشی تلفن که با هر زنگش صد جان می دهم

باز هم منتظر

منتظر خبری از تو

بازهم تو با غرورت بار دیگر مرا شکستی

بازهم مرا در خود پیچیدی

 جسمی دستانم را می سوزاند

اتش سیگار است که به سر انگشتانم رسیده

و بازهم سيگاری ديگر مانند روزی ديگر خاموش می شود..

22/12/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :