چقدر تنهام و در اين تنهايی و تاريکی که چيزی جز صدای ساعت ديوار به گوش نمی رسد مانده ام..

چقدر دلتنگ لحظه در اغوش کشيدن توام..

چقدر دلتنگه نوازشهای توام...

چقدر دلتنگه بودنه با توام...

چقدر دلم از بی تو بودن شکسته است...

درونم دريايی از اشک است که به بيرون نمی ريزم تا تو در ان غرق نشوی...

اری نازنين..بی تو بودن مرا به گوشه ای کشانده تا در غم نبودن تو درون خود بگريم تا مبادا تو از راه برسی و با ديدن اشکهايم دلی که با من نيست ذره ای دلگير شود...

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :