نامه

انتظار ندارم کسی اين نامرو بخونه چون فقط واسه دله خودمه فقط برام دعا کنين..

 

نمی دانم شاید این شروع قصه دیگریست و شایدهم پایان غصه تو و زندگیه من

شاید دیدن التماسهای دیگران برایت لذت بخش باشد! شاید شنیدن زجه دیگران خوشحالت کند! ولی.. ولی لحظه ای اگر گوشت را نزدیک این دل می اوردی می دیدی چه می کشد.. می دیدی چطور بند بند این دل با هر کلامت از هم باز می شود می دیدی اخر دلی نماند دیگر..خوب که گوش می کردی صدای نفسهایی را می شنیدی که به شماره افتاده…صدای  قلبی را که حتی نیاز نداشت خوب گوش کنی زیرا در فضایی که موسیقیش را اشک می نواخت ضرب می زد..

ولی افسوس افسوس که صدای اشکهایی که برایت ریخته می شد از این پنجره قطور که فرسنگها از تو فاصله داشت را نشنیدی ….افسوس که دل خود را کندی ولی به دیگران فرصتی ندادی تا دل بکنند..

ان زمان که فریاد کردی می خواهم چیزی که خواستنش تباهی بود و گفتی حال که نیست باید رفت قسمت به رفتن است یک چیز را فراموش کردی فراموش کردی که اگر بروی نمی توانی عشقت را که با همه ی وجودمان یکی شده را با خود ببری و انگاه می شوی کابوس ما گناه ما…

فصلی که تو در ان فریاد رفتن زدی فصلی بود که مدتها پیش تکراری بود برای ماندن و نرفتن فصلی که بهارش به سرعت باد خزان شد ….اما..اما من به تو احساس دین می کردم بخاطر همه ی انچه که به من دادی تو به من با نگاهت غرور را اموختی با نگاهت عشق را به من القاء کردی عشقی که انگار از همان اول با نطفه مادر امیخته بود و حال با امدن تو شروع به رشد کرد تو عشقی را یاد دادی که حتی لحظه ای در دنیا درک نکرده بودم و گاهی با تمسخر می گفتم عشقی نیست اما انگار باد تمسخر مرا گرفت و در گردباد خود غرق کرد

 نگاه به چشمانت که می کردم برق غرورو خودخواهی میزد برقی که من همیشه عاشقش بودم چقدر زیبا بود چشمانت انگار همیشه ابی اسمان و زیبایی دریا را در خود منعکس می کرد .

چقدر زمانی که نگاهت می کردم دلم می خواست فریاد کنم که چقدر دیوانه ات هستم اما افسوس که حرف دیوانه را چه کسی باور داشت…!

چه شبهایی که می خوابیدی و من ساعتها نگاهت می کردم و ارام در گوشت نجوا می کردم بی تو هیچم…!

 چه روزهایی که ارام اشک می ریختم و تو دلیلش را به بودن با ان تعبیر کردی ولی نفهمیدی که دلیلش تحمل دوری از توست..!

روزهایی که در کنار هم خندیدیم و شبهایی که اشک ریختیم و ساعتهایی که در اغوش هم نفس می کشیدیم نفسی که اهنگش ملودی زیبای دوست داشتن یود ..

همه همه در کنار تو بودم و احساس غرور کردم از عشقی که هیچکس تا بحال نتوانسته صاحبش شود و تو را با تمام وجودم خواستم برای همین بود که تلاش برای بهاری شدن کردم …

همیشه بوی پاییز را دوست داشتم ولی اینبار با ان جنگیدم چون بوی دوری می داد..

یادت هست امدی و فقط ارام در گوشت یک چیز نجوا کردم اینکه منتظرم بمان و تو نگاهم کردی اری نگاه و با همان لبخند همیشگی که می دانستی عاشقش هستم مرا در اغوش گرفتی ارام گفتی تا همیشه شاید انقدر ارام گفتی که جز من کسه دیگری نشنید حتی خودت..!!

تنهایت نگذاشتم قول دادم تا همیشه با تو باشم حتی اگر بازهم فرسنگها دوری بینمان باشد باز هم با هم نفس بکشیم و اگر نفسی نداشتی نفس من هم بریده شود ..

اول هر نامه یادت هست اخرش را چطور! اولش با جمله اشنایی برایم شروع می شد((سلام تنها بهونه واسه نفس کشیدن..)) و اخرش با بوسیدن چشمهایی که خسته از خواندن بود..

ولی انگار برایت راحت بود بریدن نفس من ولی نه هنوز نفس می کشیدی فقط قولت را فراموش کردی در اغوش دیگری نفس می کشیدی انرا هم بخشیدم به خاطر عشقم

روزی را بخود دیدم که دلم را شکستی با گفتن این جمله ((دوستم دارد))پاسخم را به یاد داری گفتم دوست داشتن گناه نیست چون فکر می کردم می دانی خیانت گناه است گفتم تو هم دوست داری و جوابت سکوت بود گفتم مهم نیست اما نفهمیدی زدن این حرفها چه چنگی بر دلم می زند چه حالی را از من برد و چه دریایی را باز کرد ..

خواستم دلت را امتحان کنم دلی که تو امتحان کردی و قبول شدم وقت ان بود که تو امتحان دل دهی و من امتحان غرور در عشقم

((دوستم دارد)) چیزی بود که روزی صد بار گفتم و از رویش مشق کردم و برایش خواب دیدم اما باز هم اعتماد به انچه شنیدم نداشتم گفتم بگذار امتحان دهد!

 ولی افسوس که رد شدی و من شکستم و تو به شکستن من خندیدی و گفتی مهم نیست خود کردی و خود کرده تدبیر نیست و من هیچ نگفتم فریاد دلم را که از حنجره بیرون نمی امد تا بگوید من نکردم من به احترام عشقم به اعتماد عشقت راهت را نبستم چون همه ی وجودم می گفت عشق تو راهش را بسته اما انگار اشتباه می کردم عشقی نبود که راهت را ببندد این بود که گفتی ..

دوری از تو شکست از اینکه کسه دیگر صاحبت هست به من ثابت کرد که  جقدر دوستت دارم و عاشقت هستم و چقدر از نفوذ نگاهای سردت می شکنم ..چقدر باز هم به ان شانه های ظریف نیاز دارم که برایم تکیه گاه شود..

اما نبود و دعایم برایتان خوشبختی بود شاید قسمت نبوده این بود که همه گفتند…

مدتها بود برای دل شکسته ام عزا گرفته بودم دلی که تا امد زخمش را التیام بخشد تو زخم دیگری زدی..گفته بودم بعد از تو دیگر من نیز نیستم و زمانی که نبودی من هم فقط وجودی خارجی دارم…

اما امروز عکست را در همان قاب همیشگی کنار خود گذاشته ام لباس مشکی به تن کردم و گلی را که دوست داشتی یادت هست..در کنار قاب گذاشته ام انگار امیدم را هم با خود برده ای برای همه چیز اماده ام انگار تصمیم خود را گرفتی و فرمان تیر خلاصم را صادر کردی!

التماسن را دیدی و رد شدی غرورم را شکستی و رد شدی احساسم را زیر سوال بردی و بدون شنیدن جواب رد شدی .. حتی..حتی خواهریم را قبول نکردی و خواستی از دنیای من بروی اما انگار قسمتت به ماندن بود ..

برای بودنت جشن نگرفته ام برای زجرهایی که برای بودنت کشیدم غسلی از درد کردم و به نمازی از عجز ایستادم و روزه سکوتم را شکستم و بلند بلند نامت را زیره قطره های باران که با اشکم یکی شده بود فریاد کردم و دعایم این بود تو بما نی من بروم تو خوشبخت باشی و من ….ای کاش دعایم اثر می کرد اگر دعایم به انجا که باید می رسید حال من تورا اینگونه نمی دیدیم.!

می خواهم اعتراف کنم اعتراف به انچه پیش ترها باید می کردم دیگر دلی برایم نمانده دیگر بی تو بودن مرا هیچ کرد خسته ام خسته انگار زخم اخرت را زدی تو را بخدا التماست می کنم دوباره که می ایی هوس نکنی زخم بزنی چون دیگر این دل جایی برای زخم خوردن ندارد دیدی اشتباه کردی و به شاهرگ زندگیم خوردو دیگر تمام شد.

                                                                                               ۳/۳/۸۳

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :