دادگاه

وقتي بودي بايد بودنت را انكار مي كردم تا مبادا اعتراف به بودنت حكم نابوديت را صادر كند!

ولي اي كاش كمي منصف بودي و به حكم دادگاه دلت گوش مي دادي!

كاش در دادگاه دلت دفاعيه عشقت دروغ بود!! را نمي دادي

و باز با همان نگاهت همه را محسون كردي و دفاعيت قبول شد

دفاع كردي شايد به ناحق و محكوم شدم شايد به حق

ولي شايد حقم اين مجازات سنگين نبود

                                                        مجازات بريدنت از من!

                      مجازات بي لياقت نشان دادن من!

مجازاتي سنگين براي جرمي سنگينتر!

جرم دل بستن به تو.........!

اي كاش من هم تورا محكوم مي كردم

به چه......؟

به صاحب شدن دلم و حراج نگاهم

ان روز كه حراج شده نگاههاي مردانه بودم مرا صاحب شدي انهم در حضور نفرت ديگران

ولي افسوس....

افسوس كه به حكم دادگاهت باز نگاهم را به حراج گذاشتي

ولي اينقدر خسته و رنجور بود كه ديگر هيج نگاهي حتي نگاهي از تنفر انرا حراج نكرد!

بهتر!!!

قسمم به جان تو بود كه ديگر نگاهم را به كسي ندهم تا اوهم انرا خسته تر از تو نكند!

                                                         عجيب است محبوب من!

           عجيب است ديگر نمي توانم خوب حرف بزنم

  حتي نمي توانم خوب اشك بريزم

شايد اگر كمي اشك مي ريختم اين غبار درد را مي شست و كمي سبكتر مي شدم

چه كسي مي دانى بر من چه مي گذرد؟

چه اهميتي دارد بر من چه گذشته؟

هنوز هم چشمانم در التماس ديدنت باراني مي شود

نمي داني كه چقدر دلم هواييت مي شود

چقدر دلم مي خواهد باز هم مثل ان روزها كه مي امدي و وقت رفتنت مرا محكم در اغوش مي گرفتي

و در گوشم نجوا مي كردي گريه كن تا بعد رفتنت كسي اشكم را نبيند و انگار دل من هم منتظر بودتا اين را بشنود و به هواي بودنت و رفتنت باراني مي شد تكرار مي كردي

ولي حالا چه...............

حالا چه كنم كه رفته اي و شايد ديگر نخواهي نگاهت را به من بدهي

حالا با اين بغض كه مدتهاست مي خواهد مرا خفه كند ولي زجرم مي دهد چه كنم

                                     سخت است.....

شايد لبخندي از سر تمسخر با خواندن اينها بزني

ولي باكي نيست

بگذار تا شايد از طرفت ديوانه خطاب شوم

و به دستت كه مرا  به اسم يك ديوانه نشانه رفته دلم را خوش كنم

بكذار ارام گيرم تا اگر لايق عشقت و حتي نفرتت نبودم لايق خطابت باشم حتي با نام ديوانه

ولي ارزوي محاليست

من مدتهاست كه با ارزوي محال زندگي كرده ام ترسي ندارم

عجيب است دلم چرا اينقدر هواييت مي شود

گاهي از خود مي پرسم مگر دل او هم برايت.......

خنده ام مي گيرد!

عجب حرف احمقانه اي!

ولي بدان دلم اين روزها خيلي بهانه گير شده است

بهانه نگاهت را مي گيرد

بهانه بودنت را مي گيرد

حق هم دارد!

مي داني ديگر به روزهاي اخري نزديك مي شود كه در تقويمم  نبودنت را از اخرين نگاهت تا به حال علامت خورده است

حساب كرده اي چند روز است دلت هوايم را نكرده؟

عجب هوايي بود انروزها كه برايم باراني مي شد

افسوس كه تمام شد!

ولي باكي نيست هر چه مي كشم از دل عاشق است

ولي اين دل خسته است خسته

خسته از راهي كه انتهايش معلوم نيست

عجب جراتي مي خواهد راه رفتن در اين راه!

در اين راه بغضي كرده ام به اندازه اي كه ديگر حتي نمي تواند بتركد

با خود مي گويم تو ديگر صاحب ان نيستي

پس به احترام دل نبوده اش با تو بايد سكوت كني سكوت

ولي انگارمي خواهي بشنوي!

فقط جمله اخر را بگويم كه ديگر حتي قلمم هم بي تاب شده

بدان زياد هواييت هستم و دلتنگ

دلتنگ بودنت

باشد با خيالت دلتنگيهايم را مي گويم

بلكه خيالت برايم رنگ بودنت را از نو بگيرد!

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :