حسرت

ای کاش در حسرت دستهایی نبودم  که روزی تمنای نوازشم را برای شروع دوباره پاسخ گفت

ای کاش در حسرت نگاهی نبودم که چه دیر پیدا شد و چه زود التماس نگاهم را رد کرد

ای کاش در حسرت اغوشی نبودم که روزی دل یخ زده ام را با گرمای عشقش به اتش کشید

کاش در حسرت شانه ای نبودم که برایم تنها مامن گریستن و نگریختن بود

کاش در حسرت صدایی نبودم که روزی فریاد تنهاییم را به فریاد بی تو بودن مرگ است فرا خواند

کاش در حسرت خنده ای نبودم که حجابی شد برای انچه زیبا خلق شده

کاش مرا در حسرت التماسهایی نمی گذاشتی که برای ماندنت بود

کاش در حسرت کلمه ای نبودم برای انچه دلم از تو تقاضا دارد

کاش در حسرت حرفی نبودم برای ارامش دلت

کاش من حسرت نشینه تو می ماندم ولی امروز سکوتی از سر حسرت برای دل بی تابت نمی کردم

ولی قسمت می دهم بگذار برای همیشه در حسرت عشقت بمانم ولی در حسرت نبودنت نه که بدان این حسرت برایم پایان همه حسرتهاست و در حسرت ماندن تو

6/3/83

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :