بی راهه ی زندگی!

عجیب بود راه زندگی! انگار از زمانی که باید خود در ان قدم برمی داشتم هر چی می رفتم بی انتها تر می شد.هر چه پیش می رفتم همان جاده بود همان درختان و همان صخره ها! اسمانش یک رنگ بیشتر نداشت سیاه سیاه بود..هوایش عجیب دم داشت  نفس کشیدنم به سختی بود..در راه از خود پرسیدم  چرا پيش از امدنم به اینجا روز جشن ورودم به دنیا در میان هیاهوی فرشتگانی که برای بدرقه ی من امده بودند شنیدم که زمزمه کردند راه زندگی تورا به نور می رساند فقط باید اهسته بروی  وصبوری کنی.هرچه اهسته تر می رفتم انگار دورتر می شدم پس قدمهایم که از پس هم بر روی زمین نقش می زد اینبار انقدر سریع برداشتم که فرصتی برای نقش زدن نداشت تا شاید اگر نیمه شبی تنها ماندم کسی بتواند از ردپایم سراغم را بگیرد.اکنون در انتهای راه زندگی ایستادم بر دره ای بلند ولی همه جا سیاه است حتی سیاه تر از اسمانش! یادم امد نجوای فرشته ای را که انزمان ندانستم چرا تنها مانده فقط اهسته در جشن ورودم نجوا کرد که اگر بدنبال من بیایی به ظلمت می روی!

 اری به اتنهاي بی راهه زندگی رسیدم!!

بی راهی زندگی

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٦:۳٢ ‎ق.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٤
تگ ها :