برای يک سالگی شدنه نبودنت!

برای خنده ی عاشقانه ات در روزهايی پيش که پيمودنش برايم به اندازه ی هفت اسمان بود امروز سالگرده فوتش را گرفته ام!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

 امروز جلو آینه ایستادمو خوب نگاه کردم. آینه شفافه و همه چیزو نشون می ده دلم می خواست امروز خوب ببینم.  يک ساله پیش بود درست مثله امروز جلوی همین آینه ایستادم ساعت نه صبح بود خودمو نگاه کردم چقدر چهرم بی قرار بود یهو دیدم دیگه تصویرم محو شد بازم مثله روزهای قبل برای اومدنت اشکام بودن که برا درد انتظارت به کمکم اومدن. یک سال گذشت محبوبم ..یک سال از اخرین باری که بدیدنم اومدی. لفظ یک سال چقدر آسون می یاد ولی زمانِ هر روزم به اندازه ی یک سال گذشت.

همینطور که جلو آینه ام دوست دارم خاطرات با تو بودنو مرور کنم دلم تنگ شده می خوام خودمو ببینم گریه و خندمو ببینم.

یاد روزایی می یوفتم که قرارمون رفاقت بود خواهری بود..یادمه قرارمون به عاشقی نبود ولی یهو دلمون هوایی هم شد یادته ! یادم می یاد چشامو که باز کردم دیدم تو دلم کسی جز تو نیست! هرجا نگاه می کنم فقط تورو می بینم تو هزارتا واژه که می شنوم انگاری اسم ِ تو فقط برام اشناست معنا داره. یاد تلفنای شب تا صبح که گاهی تو می گفتی داره خوابم می بره. یادِ ساعته هشت سه شنبه ها صبح می یوفتم که می یومدم پشت در می نشستم تا همینکه سايَت افتاد درو باز کنم.شیطونیای تو که به شیرینی انتظارم اضافه می کرد اژانسو نمی ذاشتی بیاد دم دره خونه تا من از صدای ماشین نفهمم.چقدر اینا برام شیرینه صورتمو نگاه می کنم توی آینه لبام می خنده ولی چشام هنوز حال و هواش بارونیه.

چقدر پفک با ماست می خوردیم, شیرنی خامه ای, بستنی عروسکی  , سیب زمینی خوردنمون, بیسکوییت خوردنمون, ادامسی که گاهی شریکی می خوردیم. رو ا‌وپن غذا خوردنامون, اسکیتای تورو پوشیدنو کلی خندیدن یه کاری می کردم که انگاری می خوام بخورم زمین و تو مجبور شی دستمو بگیری, اون شبی که من دستمو با قوطی کنسرو بریدم توتلفنتو قطع کردیو بردیم تو دسشویی تا دستمو بشوری و نصیحتم می کردی که اخه کی درِ کنسرو با دست باز می کنه بهت نگفتم ولی نمی دونی چقدر احساس ارامش می کردم اخه باز دستم تو دستت بود دیگه نه دردی نه سوزشی هيچی احساس نمی کردم حتی حرفات برام ارامش می یاوورد.

یاد روزی می یفتم که قرار بود باهم بریم هتل تا ...ببینیم. ظهر که باهم رفتیم روسری بگیریم! بلند می خندم! یادِ دره پرو می یوفتم که تو فک می کردی بسته ی و دنبال دستگیره ی در بودی, فروشنده اومدو گفت بازه برین تو نگو اخره پروآینه بودو ما فک می کردیم رو درشه.چقدر اونروز تو پرو خندیدیم.عصری پوشیدیشو با هم رفتیم. تو از حرف زدنم با ..ناراحت شدی و ساکت شدی اومد پیشم نشست همینکه پاشد تو اومدی جا اون نشستی.گوجه سبزایی که بعد اومدن ....نثار هم کردیم. ایندفه بلندتر می خندم اخه می دونی یاد شبی می یوفتم که در قفل شده بود..تو اونقد زور زدی تا باز شد ولی هنوز نفهمیده بودی و سرتو اووردی بالا دیدی من پریدم وسطه حال و دارم غش می کنم از خنده...یادگاریه اونشب که تو دفترت نوشتمو اونقدر گشتی تا پیداش کردی. یاده اخرین شب که تا صبح تو حیاط بودیمو اون جوجه ها که واسه کاراشون از خنده ریسه می شدیم, بلند شدن منو چپه کردن اب...

موهامو نگاه می کنم دیگه چیزه زیادیش روسرم نمونده همون يک سال پیش بعده اومدنت رفتم دادم برام کوتاه کردن دوست نداشتم دیگه کسی منو با اون قیافه ای ببینه که تو دوست داشتی. موهامو دادم برام بافت پاییتو بالاشم با روبان بستو قیچی کرد گذاشتمش تو یه جعبه تا هر وقت دیدیمت بدم برات ولی سرنوشتشون شد رفتن زیره یه عالمه خاک تو قبرستون تویِ سرمای هوا! همونروزایی سرنوشتشون عوض شد که فهمیدم ارزوهام و احساساستم زیره خروارها خاکِ غرور دفن شدن.

خاطرهام خیلی زیادن دفتری که خاطره های روزای خوشیمونو با یه رنگ نوشتم روزای دوریرو با یه رنگه دیگه و...

امروز یک ساله شد دوریت محبوبم!امروز شکایت ندارم گله ندارم اومدم برای تشکر!

تشکر از تو که برام شدی مثه یه فرشته ی نجات, تویی که با اومدنت عشق , عاشقی کردن, دوست داشتن, اعتماد کردن و یه جمله نفس کشیدنو یادم دادی و رفتنت منو ساخت. اون ادم نازنازی که دلش می خواست همه چیزو بگه شد یه ادم محکم. یه ادمی که وقتی ترکش کردی خورد زمین نگاه کرد دید همه دوروبرشو خلوت کردن پس بازم بخاطر توام که شده بود باید پامیشد خیلی طول کشیدولی بلاخره پاشد و رو پاش ایستاد شاید حالا شد اون ادمی که تو ده ماههِ پیش می خواستیو گفتی سرجات واستا و هیچ کس و نبین! اره شدم یه ادمی که دیگه کسی نمی فهمه این خوشحاله یا ناراحت, ادمی که حرف زدن دیگه براش عذاب شده و سکوتش ارومش می کنه.

نمی دونم هیچوقت اینو فهمیدی یا نه که چقدر دیوونه ی غرورت بودم اونقدر که گاهی بعضی کارارو برا دیدنه غرورت می کردم. گاهی می شدم یه بچه که بهم بگی چی کار کنم چی کار نکنم. چقدر وقتی صدات می کردمو تو اروم می گفتی ((جان)) اروم می شدم گاهی فقط دلم می خواست صدات کنم تا صداتو بشنوم. غرورتو خوب سرمشقم کردم.ادم صبوری بودی منم صبور شدم. نگو فکرشو نکن چون اینا دیگه فکر نیست زندگیه اینا همه منن. عوض کردنِ ((من)) نمی شه. هر بار خواستم ترکت کنم تا شاید باعث نشم ارامشت بهم بخوره دیدم دلم بیشتر می خوادت بیشتر هواییت می شه بیشتر عاشقت می شه پس باید بمونم قول دادم به تو که تا نخوای ترکت نکنم به دلم قول دادم که نذارم بیشتر از این عاشقت بشه. پس باید بمونم , صبر کنم, سکوت کنم و برات باشم همون ابجی کوچولوت!

اگه یه زمان ازم شنیدی عاشقت نیستم بدون دارم بزرگترین دروغ زندگیم نه بزرگترین دروغ دنیارو بهت می گم. منتظرت می مونم تا تهِ تهِ دنیا.

هنوزم چشمم به آینه ی نمی تونم آرامش یک سال پیشو که با اخرین نگاهت؛ با گرفتن دستام تو دستات, با گذاشتن سرم روشونت, با نوازشات و با اغوشت که همیشه برام تنها جای ارامش بخش بود , خوب لمس کنم .هنوز دلم همون پناه گاهو می خواد همون جایی که زندگیه بیست سالم نتونست برام باشه و هشت ماه با تو بودن به اوج رسوندش.

دیگه پاهام می لرزه دیگه هیچی تو آینه نمی بینم دیگه ایستادنم به سختی شده و فقط با خودم همون حرفیرو زمزمه می کنم که خیلی وقتا ذکر تسبیحم برای ارامشم بوده..... محبوبم....محبوبم....محبوبم....محبوبم....محبوبم....محبوبم....محبوبم....محبوبم....

 

                                       

 

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٤
تگ ها :