امروز بهانه ای شد برای نوشتن

بهانه ها کم نیستند مثله بهانه ی خدا برای آمدن دوباره ی  امروز

امروز جشن ِ بغض و سکوت است

رنگ و رو به انتظار نمانده

مرگ انتظار قشنگترین هدیه بود

غرو ر و خودخواهی از رقابت دست بردار نیستند

راستی تا یادم نرفته برای مخارج امروز دلم را فروختم

خریدار گفت دلِ سنگ قیمتی ترست!

یاد تو کردم! خوشبحالت

هوا هم برعکس هر سال خوبست

کمی اتش بازی راه انداختند که غروب نشده جمش می کنند

دیروز هوای آشِ نذری کردم!

اگر نذر آمدن باشد که بهتر  !

از هوسم خندام گرفت یادم افتاد توی این زمانه که دل سنگ زیاد است نذر آمدن کسی نمی کند

خلاصه که همه چیز خوبست برعکس ِ هر سال

نه جایی خالیست نه چشمی به راه نه هوایی در حسرت

فقط گاهی بین همسایه ها دعوا میشود

 حرفی نیست که بار هم نکنند

دیگر عادت کردیم خودشان بی خیال می شوند

دیگر وقته رفتن است مهمانها هر جا باشند می رسند

فقط حرف آخر

اینجا جا گذاشتنم انقدر ماهرم کرده که گاهی خودم هم دروغهایم را باور می کنم

هراسی از باران ندارم مدتهاست که به باران زده ام!

http://dardetanhayi.persianblog.ir/1384_5_15_dardetanhayi_archive.html    

  

نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٠ امرداد ۱۳۸٥
تگ ها :