هر چی دنبال خودم می گردم بیشتر گم میشم.هر چی بالاتر میرم احساس فروشدن بهم دست می ده.هرچقدر بیشتر نگاه می کنم بیشتر دلم برای خودم تنگ می شه.هرچقدر دست و پا میزنم بیشتر احساس خفگی می کنم.جایی برای حرف زدن نیست.کسی هم برای گوش دادن نیست.اصلا حرفی نمانده. هی بغض می کنم نه اشک می شودنه پایین میرود. دلم جایی برای سکوت می خواهد.جایی برای نبودن.

  
نویسنده : يه ادم تنها ; ساعت ۳:٠٤ ‎ق.ظ روز ۳ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :