درد نبودن...

انقدر درد نبودنت وجود مرا داغ کرده که حتی سردی سيلی بادهای

زمستانی که وحشيانه به صورتم نواخته می شوند را حس<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 نمی کنم.

اری اينست روزگار من...

زمانی با امدنت معنای عشق واقعی را به من اموختی

و اينک با رفتنت تنفر از عشق را در وجودم شعله ور ساختی

زمانی برای عشق واقعی اشک می ريختم

و اينک به خاطر تنفرم بغضم را در گلو خفه کرده ام

با رفتنت روحم را به خاک سپردی حال امروز من سپيد پوشم و قرار است جسمم را به خاک بسپارند

هميشه می خواستی مرا با رنگ سياه ببينی و امروز که سپيد پوشم شايد نيايی

ولی نه نه...

حتمآ بيا و تماشا کن فقط اينبار سپيد پوشم

بگذار سپردن جسمم را به خاک  ببينی

شايد در و ديوار قبر داغی درد مرا تحمل نکند شايد...

روزی چشمهای من فقط جايگاه نگاه تو بود

و اکنون جايگاه کرمهايی است که از تو مهربانترند

اين کرمها تا مرا تمام نکنند دست بر نمی دارند ولی تو مرا ناتمام گذاشتی

بيا و تماشا کن..با دستان خودت روحم را به خاک سپردی حال گوشه ای بايست و سپردن جسمم را به خاک تماشا کن

روحم را با غرورت سياه و سياه تر کردی و امروز لباس سپيدم با خاکهای قبر سياه و سياه تر می شود

سنگينی اين خاکها را حس نمی کنم زيرا درد تو برايم سنگينتر است

و من را با تمام دردهايم به خاک می سپارند

و تو بی تفاوت از کنار قبر من می گذری

در حالی که تو نمی دانی اينجا تنها مامن منست برای کاهش درد تو.

26/11/83

/ 0 نظر / 7 بازدید